
ایشان فرمودند: هیچ کدام از کارهایی که انجام دادم آن اثری را که انتظار داشتم به همراه نداشت و هنگام حساب، هر کدام نقص و ایرادی داشت.
پرسیدند پس چه چیزی دست شما را گرفت؟ فرمودند:
روزی از کوچه ای رد می شدم و سیبی در دستم بود. در این حال زنی (که گویا یهودی بوده) در حالی که بچه ای در بغل داشت از آنجا عبور می کرد. کودک او نگاهش به سیبی که در دستم بود افتاد . از حرکات او فهمیدم تلاش دارد سیب را از دست من بگیرد. مادرش که متوجه شد، او را منع کرد و دستش را کشید.جلو رفتم و آن سیب را به او دادم. همین کار باعث خوشحالی آن بچه و مادرش شد . به من گفتند کار صد در صد خالص تو در این دنیا ،همین یک کار بود که هیچ شائبه ای از تملق سلطان، شهرت و فضل علمی ،خود را به رخ دیگران کشیدن و … نداشت!